بعضی چیزها را نمی شود دوست نداشت ، مثل بعضی آدم ها ، مثل بعضی نگاه ها ، حتی بعضی خنده ها ... انگار هجوم می آورد به سمتت و قسمتی از تو را با خود می برد ، کاش چشم و عقل و گوش بود ، بی مروت ، دلت ، دلت را با خود می بـــَــرد و بعد از مدتی می بــُرد ... آن وقت است که تو دیگر دل نداری ! حتی اگر سال ها گذشت ، حتی اگر الکی ادعا کنی کسی دیگر را دوست داری ، حتی اگر بهترین فرد دنیا را داشته باشی ، حتی اگر خوشبخت ترین شوی ، باز هم دلت چیز ِ دیگری می گوید  ، باز هم دلت بعضی وقت ها بهانه اش را می گیرد ، حس ِ عجیبی است ،  مثل این است که قطعه ای از پازل زندگیت گم شده باشد ، سردرگمی ، کلافه ای ... بند بند وجودت او را می خواهد و تو هی با پشت دست به دهنش می زنی و به اجبار ساکتش می کنی ، کلافگیت از حدش که بالا زد ، از چشم هایت سرازیر می شود ، جاری می شود ُ باز دلت آرام نمی گیرد ... دل ؟ کدام دل ؟ وقتی که دلت دست اوست و تو هیچ تسلطی بر دلت نداری ، چگونه می خواهی آرام شوی ؟ با قرص های اعصاب ؟ نه ، نه ... قرص اعصاب و دیازپامی لازم نیست ... آرامش درونیت چند قدم از تو فاصله دارد ، شاید فقط چند قدم ... و تو مدام تلاش می کنی و وقتی نزدیکش شدی ، خسته می شوی و اوج می گیری ...

حکایت ما آدم ها همین است دیگر ، دردهایمان را به منشا درد نمی گوییم ، همه می فهمند ، جز آنکه باید بفهمد ...

+ خدایا ! خسته تر از اونی هستم که بتونم یه راهی پیدا کنم ، گره کور این مشکل ُ به دست تو سپردم ، دیگه تو می دونی و خودت ...

+ اعتماد ! می دونم تو هم دنبال همین هستی ...

+ هیچ وقت خدا به موقع نرسیدم ، یا اینقدر زود ، که متوجه نبودم ، یا اینقدر دیر که کار از کار گذشت ...

+ تو را می خواهم  ، در این جمله اندوهی است ، اندوه نداشتنت .... ( علیرضا روشن )


 بازی وبلاگی – به دعوت مهیاس

بهترین روز سال 90 : 3 مهر

بهترین هدیه : دوربین 16 مگاپیکسل صورتی :)

بهترین سفر : قشم

بهترین دوست : مژی و نازی

بهترین غذا : همه ی غذا ها خوبن :دی

بهترین فیلم :   Abduction

بهترین کتاب : نیست  ( علیرضا روشن ) – آیا نو نیمه گمشده من هستی ؟ ( باربارا دی انجلیس ) – کاش یک زن نبودم

بهترین پست : کاش من ... ( شما هم موافقید ؟ )

بهترین برنامه برای سال جدید : اینم مثله سال هایی که گذشت :|

 

سال خوبی ُ واستون آرزو دارم ...


اگه یکی بهتون گفت : در مورد من اشتباه فکر می کنی !

شک نکنید ، دقیقا شما درست و سنجیده فکر کردید !

دیدم که میگم ...


 پرنده از همان شاخه ای می پرد که بر آن نشسته ؛ کسی که می آید حتما می رود ...

+ علیرضا روشن – کتاب " نیست "


بعد از کلی کلنجار رفتن با خودم ، قبول کردم ، که مقصر بودم :| حالا همه چیز گذشته ... واقعا چه توصیه ای واسه یه آدم پشیمون دارید ؟ می دونید ، دیر فهمیدم که چی کار کردم ! اصولا من آدمی نیستم که پشیمون بشم ، ولی تو این مورد خاص شدم ! تا الان هم که دارم ادامه می دم و هیچی نمی گم همش به خاطره اینه که خود کرده را تدبیر نیست !

نمی شه ، بخدا نمی شه ، میام این غم و غصه رو اینجا نیارم ولی همین که شروع به تایپ کردن می کنم به صورت خودجوش واژه ها پشت سر هم ردیف می شن :|

+ کاش یه راهی بود !

+ من خیلی وقته موندم ، تو نمی بینی !

+ عید ِ که عید ِ ! به من چه ربطی داره ! هیچ حسی به سال نو ندارم ، هیچ حسی !

+ سالای قبل کلی حس داشتم و این شد آخر و عاقبتم ، وای به امسال !

+ گفتم : " عاقبت "  ، چند مدتیه که از  این واژه بدجوری می ترسم !

+ استرس ، پشیمونی ، دل تنگی ، حرفای نگفته ، نا امیدی ... کاش اینا وجود نداشت ، مثل چیزایی که باید باشه و نیست !

+ دادگاه هم با اون سختگیریاش بعضی وقتا به متهم و شاکی وقت تنفس می ده ، خدا جونم ، خیلی وقته بــُــریدم و نفس ندارم ، یه وقت ِ تنفس به این زندگی ِ من نمی دی ؟ من نه متهمم نه شاکی ! فقط انسانم ، یک انسان ِ خسته ...


کـــــــِــشش چیست ؟

از نظر خودم : چیزی که من ندارم !

از نظر خودم ولی نه اون نظر اصلی از اون نظراااای الکی که بعضیا پای منبر می گن : 

 هدفی است که در راستای انگیزه به غایت و مقصود می رسد ، و بعد در پی آن احساس شادمانی ، شعف ، هپی ، در پوست خود نگنجیدن و ... به انسان دست می دهد .

یک اصل :

 اینا رو من همیشه شنیدم ولی ندیدم ! ندیدیم یه روز خوش تو زندگیمون ولی دیدیم دست مردم !

یک قانون :

من از اون خوشم میاد ، اونم شاید از من خوشش بیاد ولی ...

بگرد و این دلیل ولی رو پیدا کن !

تبصره :

1 - من باید حالم خوب باشه .

2 - من می تونم به زندگی ادامه بدم .

3 - در صورت عدم توانایی تبصره بالا ، متاسفانه متوسل به زور و اجبار می شویم .

4 - می تونم ؟!؟

5 - 

6 -

7 -

8 -

9 -

10 -

 


 

والا ما هم دلمون می خوات معشوقه کسی باشیم ، ولی نیستیم

ماشاا... هزار ماشا ا... مردم اینقدر زیر مجموعه دارند ، به ما که ته صف واسادیم هیچی نمی رسه ، همین که می رسیم کفگیر می خوره ته ِ دیگ !

مونده یه مشت ته دیگ که نه من از دل ِ سیاه سوخته ته دیگی خوشم میاد نه دندون خوردنشو دارم !

+ طرف شوهر داره ، بهش می گم این کیه پس ؟ می گه دوست پسرم ، اون کیه ، دوست اجتماعیم ، اون یکی کیه ؟ می زنه زیر ِ گریه می گه این همینه که 6 ساله دوسش دارم ! یعنی من این وسط موندم چی بهش بگم ، فوری اومدم خونه خود زنی کردم ، دستم که به هیچ کدومشون نمی رسه ! بذار حرصم ُ رو خودم خالی کنم ...

+ ببین خدا ، دوستانه بهت می گم ، آره فهمیدم همه بد شدن ، جامعه خرابه ، کلا همه چی داغونه ، به جون خودت فهمیدم ! قربون مرامت ، دیگه نمی خواد نشونم بدی ، بسه هر چی دیدم و شنیدم ، دیگه ظرفیتم تموم شده ... خوب ؟  آفرین ! الان یه کم مایه بذار واسه اونا که غافلن و نفهمیدن چه کلاه گشادی سرشون رفته ...

+ کمی "فریاد" برایم تجویز کن دکتر من به این قرص های رنگی نیازی ندارم :|

 

+ یه جایی خوندم :" اون موقع خیانتم حرمت داشت تو خفا انجام می شد" الان که دیگه گندشو در آوردن ! نمی تونم ، ‌نمی تونم تحمل کنم ،‌می فهمید ؟


یکی نیست بگه بیچاره تو همینجوریم که راه میری می خوری به در و دیوار ، چه برسه به الان که می خوای فشار متحمل بشی و تصمیم گرفتی همزمان دوتا رشته رو با هم بخونی ! یکی نیست بیاد یه چک بزنه تو صورتم بگه اول اینو که زاییدی بزرگ کن ! تصمیمم قطعی شد ! الان دارم دوتا رشته با هم می خونم ، در کنار نرم افزار ، دارم سخت افزار می خونم هیپنوتیزم ( بگو ماشاا... به این اراده و اعتماد به نفس ! ) یکی از استادا بهم می گه : سر کلاس که می شینی مثل کره ای هستی که در حال ذوب شدن ِ  ، به دوستم می گه مثل کاپشن خالی می مونی که گذاشتنت روی میز ! حالا فکرشو کن کره و کاپشن دارن 2 تا رشته همزمان می خونند نیشخند

+ یا برو یا بیا یا کلا بیخیال ما بشو !

+ اعتماد ، اعتماد ، اعتماد ... این روزا بهش نیاز دارم ، اگه ندارید حداقل بهم تزریق کنید ، مرسی !

+ یه جایی خوندوم : این روزها زیاد حرف می زنم ، اما " حرفم " را نمی زنم ، این دقیقا حکایت این روزای منه ، یعنی نمی دونم چه جوری و تو چه جمله باید حرفمو بگم ، سخته ... شاید بیخیال شدم و تا آخر عمر این حرفامو تو دلم نگه داشتم :|


 باید یک عکاس می شدم ، یک عکاس حرفه ای ...یک عکاس که همیشه دوربین با خودش داشته باشد و منتظر خلق یک اثر هنری بنشیند ! اگر عکاس بودم ، حتما آخرین روز ، بعد از رفتنت ، از تو عکس می انداختم ، شک نکن ...

 

نه ، بهتر بود نقاش شوم ، نقاشی را بیشتر دوست دارم ، خودش را که نه ! احساس نقاش بودن را ... نقاش که باشی دست کم به پدیده های جهان طوری نگاه می کنی که متفاوت به نظر می رسی ، یک نقاش با ایده های جدید با سبک متفاوت با تابلوهای سردرگم ... آرزو داشتم روزی بتوانم این تابلو را بکشم ، البته با ایده ی متفاوت !!!!

 

شاید بهتر بود ، پیانیست شوم ، آخر این انگشتان لاغر و کشیده فقط به کار پیانو می آید ، آن وقت دوست داشتم خالق این اثر ِ هنری ، من بودم : ( کلیک )

 

یا شاید یک فـــ.احـــ.ـــشه ! البته نه آن چیزی که در تصور شماست فـــ.احـــ.ـــشه ای که پاکدامن است ، نگاهش معصوم باشد و سیگار برگ بکشد ، خیانت نکند ، با این حال  فـــ.احـــ.ـــشه است ولی پاک و ناب !

 

شاید اگر رقاص بودم بهتر بود ، نه ،نه ... فکر نمی کنم توانایی این را داشته باشم باله برقصم یا بتوانم روی انگشتانم بایستم ...

 

مدل شدن هم در جای خود بی نظیر است ، شاید با روحیاتم بیشتر سازگار بود !

فهمیدم ، خیاط ! اگر خیاط بودم ، لباسی که همیشه آرزوی آن را داشتم ، می دوختم ، بعد از آن هم برای همیشه از خیاطی کناره می گرفتم ...

 

حالا که فکر می کنم ، می بینم کارگردان از همه بهتر است ، البته نه مثل همه ی کارگردان ها ، دوست داشتم کارگردانی باشم که هر وقت سر صحنه ی زندگی فریاد زد : سکانس آخر ، کات ... آن وقت زندگی تمام می شد !

کاش من یک کارگردان بودم ...

 

+ اصلا هر چه بودم ، بودم ... فقط این را می دانم که من ِ حال حاضر را دوست ندارم !

+ من آن من  ِ همیشگی نیست ...


ادامه ...


ادامه مطلب

 + در حال حاضر اینقدر فرمول تو فایل های مغزم فرو کردم که با یه ضربه همش می پره ، فقط با یه ضربه !  فرمول هاااااااای الکی ...

+ می گم این استادا چه فکری در مورد ما کردند ؟ فکراااااای الکی ...

+ همیشه پله هارو می ری بالا ، اونقدر بالا که حتی یادت می ره یه روز از اون پایین پایینا شروع کردی ، وقتی رفتی بالا ، تازه می فهمی همون پایین ایستاده بودی بهتر بود ، در کل می خوام بگم هر سال دریغ از پارسال یا هر شخص دریغ از اون شخص ( این بهتر بود ) – پله هاااااااای الکی ...

+ بین خودمون بمونه ، کارم شده گوش دادن به آهنگ تیمارستان رضا یزدانی و همراه با اون چنان عربده هایی می زنم که فراصوت هست و به گوش هیچکس نمی رسه ... یعنی تا این حد ! آهنگ هاااای الکی ...

+ خیانت ، دروغ ، هرزگـــ. . .ـــی دیده بودیم ، ولی اینجوریشو نه والا ، در کل مرسی که چشم دلم رو بی نهایت باز کردی ، تا اون حدی که نابود شدم :| آدمااااااای الکی ...

+ با طرف مثل ِ سرامیک ، صاف و صادقی و عین این شاسگولا هر چی واست پیش اومد زرت می ری بهش می گی بعد حالا که یه اتفاقی واسش افتاده ، همون آدم آنچنان تو کف گذاشتت و نمی گه چی شده که تو تمام ِ روز ذهنت درگیره یعنی من الاغم اگه دیگه لام تا کام واسه این آدم حرف بزنمااا ، کاش اینقدر ادعای رفیق فابریکی نداشت ، ادعاااااای الکی ...

+ اینقدر لذت بخشه کسی رو که یه زمان دوسش داشتی ولی الان نمی دونی داری یا نه ، بیاد برات درد دل کنه و از دوست دخترش بگه ، لذتاااااای الکی ...

+ یعنی من عاشق ِ پست هایی ام که هر خطش هیچ ربطی به هم نداره ! پست هااااااای الکی ...

+ انتهاااااای الکی ...

 

پاورقی : دوست عزیز ، این ... هاااای الکی در آخر هر پاراگراف اشاره به آهنگ الکی محسن نامجو دارد ، یه وقت فکر نکنید من از این آدم خوشم میادا ، نه ، داستان داره


 نهایت دیونگی اینه که یکشنبه پایان ترم  ++ c داشته باشی ولی بزنی به خیابون اونم توی بارون ! بدون اینکه بخوای چتری با خودت ببری ، بدون اینکه بخوای یک ساعت تو آینه با موهات و صورتت وَر بری ! کلاه کاپشنت ُ بکشی تا رو ابروهات و از جلو هر ماشینی که رد می شی و چشمت به آینه اش می خوره بپری خودتو نگاه کنی ُ لبخند بزنی !

بعد وقتی خسته شدی سرت ُ بگیری سمت آسمون و بگی خدایا مرسی که دوباره نجاتم دادی ! قطره های بارون روی صورتت پخش می شه و تفاوتش با همیشه اینه که دیگه نگران پاک شدن خط چشم و ریملت نیستی !!!

همینجوری که داری می ری با صدای بلند اما زمزمه وار آهنگ دلکش و ویگن رو می خونی :

 

" بردی از یادم ، دادی بر بادم ، با یادت شادم

دل به تو دادم  ، در دام افتادم ، از غم آزادم

دل به تو دادم فتادم به بند ای گل بر اشک خونینم بخند

سوزم از سوز نگاهت هنوز چشم من باشد به راهت هنوز

چه شد آن همه پیمان که از آن لب خندان

بشنیدم و هرگز خبری نشد از آن

کی آیی به برم ای شمع سحرم

در بزمم نفسی بنشین تاج سرم تا از جان گذرم

پا به سرم نه ، جان به تنم ده ، چون به سرآمد عمر بی ثمرم

نشسته بر دل غبارغم ، زانکه من در دیارغم ، گشته ام غمگسار غم

امید اهل وفا تویی ، رفته راهِ خطا تویی ، آفت جان ما تویی

بردی از یادم ، دادی بر بادم ، با یادت شادم

دل به تو دادم ، در دام افتادم  ، از غم آزادم

دل به تو دادم فتادم به بند ، ای گل بر اشک خونینم بخند

سوزم از سوز نگاهت هنوز  ، چشم من باشد به راهت هنوز "

 گلومو صاف می کنم ، به خودم میام و می خندم اینقدر غرق بودم که انگار داشتم کنسرت اجرا می کردم !!! این حال و هوامو ، سادگیم ُ دوست دارم ، بازم از کما برگشتم ...

+حالم خوبه ، خیلی خوب ...


گاهی شکستی تلخ ،

هزار بار شیرین تر از یک بُرد ِ احمقانه است ...

همین !


می دونم زخم خورده ای ! می دونم از ریسمان سیاه و سفید ترس که نه ؛ وحشت داری ! ولی یه جایی ، یه وقتی ، به خاطر کسی ، باید کوتاه بیای ... هر چند که دیگه احساسی نمونده ، هر چند نفر قبلی تا آخرین قطره احساست رو از جام ِ دلت سر کشیده و رفته ولی باز باید اعتماد کرد ، به نگاهی ، به قلبی ، به شنیدن حرف های محبت آمیز کسی که می دونی قبلا واسه یه نفر تکرار شده ، می دونی که باید قلبت بتپه ، واسه یک شخص جدید و خاص ! باید خودتو راضی کنی که نفر قبلی رو از قلبت پرت کنی بیرون ! به این کاری ندارم که می شه یا نه ! این یک جبره ! اجباره ! تو مجبوری ! تو باید به زندگیت رنگ بزنی تا از این سیاه و سفیدی بیرون بیاد ... تو باید دوست داشته باشی ، دوباره و دوباره و دوباره ...

این طبیعت زندگی یک آدمه ، چون اونی که تو می خوای هیچ وقت نمی مونه ، می ره ، دقیقا مثل ِ پروانه ای که تو می خوای بال هاش رو بگیری و به زور نگه اش داری ، ولی اینو مطمئن باش ، غافل که شدی اون رفته ... در عرض یک ثانیه ورق بر می گرده ... زندگیت زیر و رو می شه ! نذار عاشق چشمایی بشی که دنبال تو نیست ،  نذار عاشق دلی بشم که تو رو نمی خواد ...  اینبار متفاوت باش ، بذار اول اون تو رو انتخاب کنه قبل از اینکه تو برای نگاهش جون بدی ، بذار تشنه ات بشه ،  بذار چند مدتی تو تب ِ عشقت بسوزه ، بذار با تو بودن براش بشه مثه یه رویا ، یه آرزوی محال ... اینبار کاملا مطمئن شو که چشمات کار خودشون ُ کردن ، مطمئن شو جادوی اساطیری چشمات ، قلب ، لبخندت ، طرف مقابل رو کامل گرفته ! مطمئن شو که الان وقتشه ، وقت شروع ، وقت شروعی که فقط خدا می دونه پایان داره یا نه !

تو باید دوست داشته باشی ، ولی این بار نه از سر احساس ، نه از روی بچگی ، نه از روی عاشقی ، اینبار باید منطقی دوست داشته باشی ! خنده داره ، آره ... ولی من می خوام اینبار منطقی دوسش داشته باشم ... راستی اگر  این نفرهای قبل در زندگی ما نبودند ، خوب بود یا بد ؟

 

یعنی دارم راهو درست می رم ؟


بعد از یه مدتی مجبوری عقیده هایی که داشتی رو ندید بگیری ، مجبوری دلت ُ راضی کنی که باهات راه بیاد ، که بگی این موقعیتِ خیلی خوبیه ! درسته ته دلت راضی نیست ولی باید بگی ! باید خودت رو از اسارت شک و تردید و حسادت نجات بدی !

نمی دونم وضعیت الانم خوبه یا بد ؟ از چه زاویه ای باید به این قضیه نگاه کنم ، قضیه ای که خوب و بدش یکسانه !!! موندم ، نیمه پر لیوان رو نگاه کنم یا خالی ُ ؟

وقتی یکی صادقانه بدون اینکه تو بخوای ، با شجاعت تموم بیاد ُ اعتراف کنه به گذشته ای نه چندان جالب ! تو باید صادقانه بپذیری و بگی حرف گذشته رو نزن ، مهم حال و آینده است ؟ یا چشماتو ببندی و بگی دیگه نمی خوام ببینمت ؟ ولی این وسط صداقتی که نشون می ده از سر دوست داشتنه چی می شه ؟

ذهنم خیلی درگیره ، اونقدری که شاید الان نتونم تصمیم درستی بگیرم ، شما صداقت رو می پذیرید یا نگفتن یا حتی دروغ گفتن ُ ؟ شما گذشته یه نفر براتون مهمه یا حال و آینده اش ؟

+ این مدت خیلی درگیر درس و زندگی بودم :|

+ می خونمتون ولی وقت کامنت گذاشتن ندارم ، به هر حال ببخشید